داشتم می گشتم دنبال روباه, آقای تاجداری. همان دور وبرها باید پیدایش می کردم. تنهایی و نور ماه و آسمان هزاران ستاره و صدها متر دوری از چراغ های مصنوعی و دشت پر از گیاه, وسیع رو به روی نگاهم. این ابهت پرشکوه مرا می کشت از شوق...
در همین حال و هوا بود که آن موجود کوچولوی گیسو پریشان را دیدم. فقط یک کله ی ژولیده ی موفرفری بود و یک پیکر پری گونه ی کوچک... با هم حرف زدیم. کم کم دیوار خجالتش فروریخت:
-من تا حالا هیچ دوستی نداشته ام.
- خب...من می شم اولین دوست تو. قبوله؟
- قبوله!
-- خوبه! بزن قدش!
زد؛ محکم و وحشی و رام نشدنی.
دوستی من و عطیه آغاز شد به دنبال جادوی شبانه ی روباه ها!
این خاصیت روباه هاست؛ انگار هر جا که پا بگذارند با خودشان دوستی و محبت می آورند. از همین روست که دوستی روباه ها با آقای تاجداری را به فال نیک می گیرم و مثل روزنه ای امیدبخش برای محیط زیست کشورم عزیزش می دارم.
من در سرزمینی زندگی می کنم که روباه هایش هنوز به آدم ها اعتماد می کنند و اهلی می شوند. هنوز چرخ ریسک ها با خودشان پیام دوستی می آورند. هنور بادخورک ها از شادی جیغ می کشند. در سرزمین من هنوز می شود باران را از روی درمنه ها چشید و کیف کرد از طعم درمنه با عطر باران. هنوز می شود دل بست به حجم عمیق کویر. هنوز می شود نخل ها را بغل کرد و بزرگی شان را ستود.
هنوز می شود عاشقانه زندگی کرد در ایران!
آقای تاجداری عاشق است. با آن روباه پیر و پنج بچه ی شیطانش، با آن سارگپه رام و دوست داشتنی و با جغدهای شاخدار پر سر و صدا عالمی دارد برای خودش. هر کدامشان را به نوعی اهلی کرده و می داند روباه ها چقدر قند دوست دارند. 4 سال است که عادت کرده به حضور روباه ها دور و بر سفره ی شامش. به شیطنت هایشان دم غروب، به نگاه وحشی مهربانشان. به هو هوی جغدها که سیاهی شب بکر را می شکند و دلت را محکم می کند. به سارگپه که اوج می گیرد و توی هوا می رقصد. او دچار شده به طبیعت جادویی محیطی که در آن زندگی می کند.
من عاشقانه نفس می کشم در آن هوای فرح انگیز- هوایی که عطر ارس های پیر را با خود دارد. نفس می کشم و می دانم این هوایی است که در هیچ کجای دیگری از دنیا تجربه اش نمی کنم. شادمانه خودم را گم می کنم در انحنای کهکشان راه شیری در گوشه ی دنج آسمان.
عطیه- کشف شبانه ی محصر به فردم- را می آورم زیر نور چراغ های مصنوعی؛ دوستی ای داریم که آغازش معجزه ی شگفت روباه هاست.
- ای وای عطیه! تو چقدر خوشگلی من توی تاریکی ندیدمت!
زیباست. مثل اسطوره های خالص یونانی-
دوستش دارم. زیباست و کشف نشدنی. مثل ایران!
پی نوشت:
همیشه فکر می کردم آن پیرمرد خلخالی دوستی ناب و یگانه اش را از دست داد به این دلیل که راز روباهش را فاش کرد. صرفا براساس این اعتقاد ساده هیچ بخشی از مختصات جغرافیایی بهشت آقای تاجداری و راز شادی بخشش را فاش نمی کنم.














چیلیک